عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى
36
مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )
داخل كرده بخورد عبد الرحمن داده او را مسموم و مقتول نمود خود اين عبد الرحمن در تبعيّت معاويه مىزيست ولى بر در وى مهاجر بن خالد بن وليد از شيعيان حضرت امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السلام بود و مهاجر مزبور را پسرى خالد نام در شهر مكه سكونت داشت قتل عم خود را شنيد اگرچه براى آنكه عمش از تابعين معاويه بود از وى دلى پركينه داشت ولى غيرت قرابت دامنگيرش شده و از اين واقعه دلتنك گشت تا آنكه روزى در شهر مكه راه مىرفت عروة بن زبير بر او مصادف آمد لب بشماتت گشوده گفت در معابر مكه با كمال تنمر راه مىسپارى و عمت را ابن آثال طبيب بخوارى مىكشد اين حرف وى بخالد كارگر افتاد و همان روز براى انتقام بسوى شام مسافرت كرد بعد از ورود دمشق چند روزى متنكرا مىزيست و منتهز فرصت بود تا روزى ابن آثال را در معبرى كمين كرده و بيك ضربت شمشير كار او را بساخت و كسى او را نشناخت اين خبر بمعاويه رسيد كفت همانا كه قاتل ابن آثال جز خالد بن مهاجر كسى نخواهد بود بكرديد تا او را بيابيد كسان معاويه در جستجوى خالد بودند تا آنكه بعد از چند روز او را پيدا نموده و نزد معاويه بردند معاويه ويرا بمعرض عتاب آورد و كفت ( لا جزاك اللّه من زاير خيرا قتلت طبيبى ) خالد كفت مامور را كيفر عمل دادم و الحال نوبت آمر رسيده چون خالد معاويه را تهديد بقتل نمود معاويه بحبس وى فرمان داد مدّتى در حبس بود بالاخره خلاصى يافته مراجعت به مكه كرد پس از چندى از ورود روزى در كوچهء مكه عبور مىكرد با عروة بن زبير كه لب بشماتت او كشوده بود ملاقات نمود كفت همانا كه من ابن آثال قاتل عم خود را بجزاى خود رسانيدم ولى ابن جرموز قاتل پدر تو با كمال خوشى در حال حيات است اشاره باينكه پدر عروه را كه زبير بن العوام باشد و در بصره در جنك جمل حضور داشت ابن جرموز او را بقتل رسانيده بود و عروه نتوانسته بود به او مكافاتى نمايد * خلاصه ابن آثال را با اين شئامت فطرت و هتك ناموس حكمت و خبائت فطرى و خيانت در صناعت طبى و عدم ايمان در جركهء اطباى ذى شان قرار دادن خزف را با درر ثمينه در يك طبق نهادن و ابواب ملامت بر روى خود كشادن است ولى چون گذارش آن